تا وقتی پیشم بمونی بارون قشنگ و نم نمه
هوای رفتن که کنی مرگ گلهای مریمه
آبجی مریم !!! سفرت بخیر امّا بد نیست اگر خاطِرت بماند به تعداد خط های سپیدِ جادّه ای که در آنی دلم برایت تنگ می شود ! گاهــــــي دلم براي خودم تنگ ميشود من دغدغه دارم که این روزها در سرزمینی زندگی میکنم که در آن دویدن سهم کسانی است که نمی رسند و رسیدن حق کسانی که نمیدوند از بس که آسمان دلم ابریست تمام خاطراتم نمناک شده است نمی دانم چرا!!! من به تنگ آمده ام از همه چيز بگذاريد هواری بزنم !!! شبهایی که ماه را در آسمان می بینم فکر میکنم تویی٬ که پنهانکی نگاهم می کنی(!) می بینی ماه ِ من٬ شبهای ِ بی تو بودن٬چگونه می گذرد؟ گاهی وقتا که به ظاهر خنده ای روی لبامه پشت پرده نمیدونی کوهی از غصه باهامه نمی گنجد به یک تن آنقدر زخمی که دل خواهد به عشاقت دهند ایکاش عاشقان مثالی را حلالم کن اگر دوري اگر دورم اگر با گريه مي خندم حلالم کن که مجبورم نگو عادت کنم بي تو که مي دوني نمي تونم که مي دوني نفسهامو به ديدار تو مديونم سکوت می کنم ، با اینکه می دانم چاره دلم این نیست باز صبوری می کنم ، چه کسی می داند شاید روزی من بزرگ شدم و دیگر برای بازیهای کودکانه بهانه نگرفتم ، در شگفتم که دراین دنیا عشق را بازی کودکانه می دانند و من را به کودکی متهم می کنند و تنهایم می گذارند ، دیگر عروسکهایم هم با من هم کلام و هم بازی نمی شوند ، تو هم که نیستی برای چه کسی از دلم بگویم ، سکوتم را با نام چه کسی بشکنم هنگامی که عشق پشت بر من کرده، ایستاده و التماسهای دلم را نمی شنود. کاش باد بوزد تا رقص برگها را در باد تماشا کنم ،کاش باران ببارد تا رنگی تازه بگیرم تا سبز شوم. شعری عاشقانه برایت بگویم ،کاش خورشید طلوع کند تا دلم تنها نباشد خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم به فکرتم به یادتم زنده به انتظارتم خدایا ! به حق شمعدانی های رو به آفتاب ایوان دلهای با صفا ، یاری کن سایه ها اسیرمان نسازند ! خدای من ... ! کمکم کن همچون دریا باشم تا هیچ سنگی آشفته ام نسازد قول دادهاَم ، هنگامِ شنیدنِ نامت بیخیال باشم ! از این قول درگُذر ! چرا که با شنیدنِ نامت صبرِ ایوب را کم دارم ، برای فریاد نزدن ! برای تو می نویسم تویی که صدای خواهش قلبم را نمی شنوی « تو » روزهای بی تو بودن را سر می کنم و هر لحظه بغض خفه شده در گلویم طنین گریه های قلبم را سر می دهد کجایی تا غرورت را ببینم چقدر به خود می بالی؟ کاش قلبمان آنقدر خالص بود که دعاها قبل از پايين آمدن دست ها مستجاب مي شد دلم مي خواهد نفسهاي تو را دانه دانه بشمارم و آخرين سروده هايم را برايت بخوانم ، ولي اين را بدان اين ديگر آخرين سروده هايم هست شايد ديگر نتوانم باهات پرواز كنم ، پس قدر اين پرواز را بدان ای آسمان ، مرا در آغوش خودت به خوابی دلپذیر ببر ، و چشمهایم را در خیالی زیبا غرق کن ، به دستهایم سبدی بلورین برای چیدن ستاره ها بده ، تا آنقدر ماه و ستاره ها دلم را بلرزانند ، که زمین پر از مه را نبینم ، پلک هایم را نیمه باز کن ، تا اندوه زمینیم را پشت پلک هایم به خواب ببرم ، و خیالم را اوج بده ، تا آن سوی رویاها ٬ تا فرشته ها ، کاش این خواب مرا تا خدا ببرد ، که به همه چز نگاه کنم و هیچ چیز را نبینم ، و چشمهایم با غرور فقط خدا را لمس کند می خواهم تصویری از چشم هایم بکشم که هم لبخند بزند و هم گریه کند ولی نمی توانم... قلمم بی رنگ شده و دلم دلتنگ کاش واژه ها می آمدند و از دریای خیالم می گذشتند تا حرفها زیر اشکهای خسته ام جان ندهد من کجای این خیال را رنگ کنم؟؟؟ شما بگویید... روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست : فرشتگان چشم به لبهایش دوختند گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام تو همان را هم از من گرفتی این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست سکوتی در عرش طنین انداز شد فرشتگان همه سر به زیر انداختند خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی گنجشک خیره در خدائی خدا مانده بود خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ای خدای اجابت ! هیچ خواستنی در آستان تو بی اجابت نمی ماند ما را خواستن بیاموز دل من خستگیات خیلی زیاده می دونم دل من تنهائیات پر از سواله می دونم دل من خندیدنت فقط تو خوابه می دونم دل من آرزوهات نقش بر آبه می دونم دل من تحملت مثل یه کوهه می دونم دل من عاشقیات مثل جنونه می دونم دل من صبوری و کسی سراغت نمییاد دل من خسته ای و صدا ازت در نمییاد کاش به روزی برگردم که تنها غم زندگیم شکستن نوک مدادم بود ای خدا ! بیدارم مکن که حرفها بسیار دارم من خدای آسمان را - کهکشان را دوست دارم من پل رنگین کمان را آفتاب مهربان را دوست دارم ابرهای پر زباران - کوهساران - ماهتاب و و لاله زاران من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم عاشقان ناتوان را - عشق های بی امان را من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم دوستی های نهان را - خنده های ناگهان را من تمام دردهای تلخ و شیرین جهان را دوست دارم مادران را - آرزوهای عزیز خوبمان را - قلب های پاکشان را اشکهای نابشان - دستهای گرمشان را - حرفهای از صمیم قلبشان را شور و شوق و چشمشان - من تمام ساکنان قلب های عاشقان را دوست دارم من دروغ بچگان را - شیطنت های همیشه بکرشان را - رازشان را پاکی احساسشان را - خنده های شادشان را بادبادک های قشنگ و نازشان را - دست های کوچک و پربارشان را هر نگاه خالی از نیرنگشان را - اعتماد خالی از تردیدشان را من تمام شیطنت های جهان را دوست دارم سایه های کاج های مهربان را - بید مجنون ها و برگ نازشان را سروها و قامت رعنایشان را - نخلها و ارتفاع نابشان را تاکها و مستی انگورشان را - سرکشی های شراب و ... راستی من تمام درختان انگور جهان را دوست دارم نازهای معشوقان زمان را - دل شکستن های بی منظورشان را قهرهای تلخشان را - آشتی های زودهنگامشان را عشق های آتشین و پر رنگشان را - قلب های بی تاب و تنگشان را آشنایی های پر لبخندشان را و خداحافظی پر اشکشان را گریه های شوقشان را - ضربه های قلبشان را - حرفهای بی حد و مرزشان را من تمام عشق های جاودان را دوست دارم لیلی و مجنونمان را - خسرو و شیرینمان را - کوه کن فرهادمان را یادم آمد من خدا را و خودم را و جهان را دوست دارم دوست دارم - دوست دارم - می پرستم
گاهـــي دلم براي باورهاي گذشته ام تنگ ميشود
گاهــــــــــي دلم براي پاكيهاي كودكانه ي قلبم ميگيرد
گاهي دلم از رهگذراني كه در اين مسيـر بي انتها آمدند و رفتند، خسته ميشود
گاهـــــــي دلم از راهزناني كه ناغافل دلم را ميشكنند میگیرد
گاهــــــــي آرزو ميكنم اي كاش
دلــــــي نبود تا تنگ شود
تا خسته شود
تا بشكند

| Design By : Night Melody |

